|
نمی دونم آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم دقیقا کی بوده... نه زمانی دارم برای نوشتن نه حس افسردگی لعنتی ام می گذاره که حرف بزنم.... انگار همه چیز متوقف شده و یه آدم دیگه شدم. خسته ام ای خدا خسته .....از این مردم احمق از این خیابونای کثیف از ویترین های تکراری از چاپلوسی و دورنگی از این محدودیت های مسخره از دعواهای شبانه روزی.....آخه حق من از این دنیای مسخره اینه؟؟؟؟؟؟ هیچ چیز قرار نیست عوض شه.... گاهی یه تلنگر ...اینکه می رم سال دیگه و همه چیز تغییر می کنه. ولی همش می ترسم از اینکه نشه....از اینکه پذیرش نگیرم از اینکه ویزا ندن...اگه نتونستم برم چی کار کنم....اینجا چه جوری باید زندگی کنم جایی که دیگه توش ریشه ندارم..... می خواستم بیام پیش تو....تو مهربون و پاک و خالص....نه بخاطر اینکه تو اونجایی و همین کافی باشه...من همیشه تو اوج احساساتم کمی خودخواهم.اما تو هم تو زرد از آب در اومدی....یک بچه!!!! یک بچه که می دونستم دارم چه غلطی می کنم اما یکهو احساساتی شدم..... می دونی چیه؟؟؟ حتی فکرشم نمی کردم.....اما شد و بعدش تو رفتی....خوب بودیم با هم گر چه فکر می کنم از اولشم همه چیز برام توهمی بود....مشکل دخترها اینه....همیشه توهم می زنن.... می بافن.... و دیر می فهمن.... الان مشکلم تو نیستی....خیلی کوچیکتر از اونی که واسم مشکل محسوب شی.... من خودم الان مخلوطی از بدترین دردهام....و بزرگترین دردم حس فراره.... نه درست می تونم کار کنم نه هیچ جای دیگه آرامش دارم... انگار همهی اتفاقات داره فراتر از ظرفیتم پیش میره....من کم آوردم.... حالا احساس می کنم آخر خطه و باید پیاده شم.....مثه احمقا این بارم دارم توهم می زنم....حالم داره بهم می خوره. کاش همه چی سریعتر تموم شه......................................... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 21:38 توسط مريم |
|