|
خوشحالم.... امروز با یکی از دوستهام حرف زدم که سالها بود ازش خبر نداشتم.... بهترین دوستم..... نمی دونم چی بگم فقط همین که باید همه ی اونهایی رو که بهت بدی کردن بی معرفتی کردن و.... از صمیم قلب ببخشی..... تا بهمون اندازه و شاید ۱۰۰۰۰۰ برابر احساس آرامش کنی. چقدر سبک شدم...... هیچ کس نمی فهمه که چقدر سبک شدم........چقدر آرامش دارم..... خدایا دوست دارم این آرامش رو ازم نگیر..........
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387 0:22 توسط مريم |
بزرگترین افسوس آدمی آنست که می خواهد ولی نمی تواند و به یاد می آورد روزی را که می توانست اما نخواست. + نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387 1:19 توسط مريم |
این فقط یک اصله...... سکون!!!!! برای اون دسته ای که رنگیه رنگین.......یا اونایی که بی رنگه بی رنگن...... مهم نیست از کدوم دسته ای!!!! صحنه ی آخر همیشه تکراریه!!!!!!
+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387 15:40 توسط مريم |
۲ روزیه بی حسم..... خیلی تلخه که نمی تونم هیچ راه دیگه ای رو انتخاب کنم....نمی تونم از رفتارات بگذرم....دیگه نمی تونم خودم و به نشنیدن و نفهمیدن بزنم..... همه چیز تموم شد..... خیلی سخته برام می فهمی؟؟؟؟؟ حداقل این دقایق آخر دست از توجیهات مسخره بردار... آخه دیگه چجوری می خوای تو روم نگاه کنی چقدر بی چشم و رویی................اه!!!!! مشکل تو اینه که واژگانت خیلی محدوده تعریفات خیلی مسخره است...... من هیچ دینی بهت ندارم حالیت می شه ؟؟؟؟؟؟؟؟ نمی دونم دارم تاوان چی رو پس می دم...تاوان دلسوزی های زیاده از حد .....؟؟؟؟؟ خدایا به هیچ وجودی بجز تو تا این حد مدیون نیستم.....من و ببخش خدایا ببخش.................................... + نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387 16:34 توسط مريم |
دلم تنگ شده......... خیلی به یادتم........ و هزار حرف نگفته!!!!! + نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387 21:52 توسط مريم |
|