تبليغاتX
خواب صورتی من

خواب صورتی من

 

 سال نو مبارک

 

امسال هم گذشت...... با همه ی سختی هاش.....

سالی پر از بهترینها رو براتون آرزو می کنم.......

آرزو می کنم در این سال هیچ کسی به جرم داشتن عقاید متفاوت به جرم خواستن آزادی ( که شاید مفهومش رو خیلی وقته ما فراموش کردیم اما هستند کسانی که فراموشش نکردن ) زندانی نشه....

شاید که معجزه ای ..... نمی دونم ....

                                            

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 17:5 توسط مريم |


تنهاییییییییییییییییی.............

خستگییییییییییییییییی................

فقط یک کلمه ..... پوچی!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 18:27 توسط مريم |


تو نیستی که ببینی
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ می نگری
درخت ها و چمن ها و شمعدانی ها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب می نگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا می کنند
هنوز نقش ترا از فرازگنبد کاج
کنار باغچه
زیر درخت ها لب حوض
درون اینه پک آب می نگرند
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنین شعر تو نگاه تو درترانه من
تو نیستی که بیبنی چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغ بی جوانه من
چه نیمه شب ها کز پاره های ابر سپید
به روی لوح سپهر
ترا چنانکه دلم خواسته است ساخته ام
چه نیمه شب ها وقتی که ابر بازیگر
هزار چهره به هر لحظه می کند تصویر
به چشم همزدنی
میان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب می ماند
تنها به خواب می ماند
چراغ اینه دیوار بی تو غمگینند
تو نیستی که ببینی
چگونه با دیوار
به مهربانی یک دوست از تو می گویم
تو نیستی که ببینی چگونه از دیوار
جواب می شنوم
تو نیستی که ببینی چگونه دور از تو
به روی هرچه دیرن خانه ست
غبار سربی اندوه بال گسترده است
تو نیستی که ببینی دل رمیده من
بجز تو یاد همه چیز را رهکرده است
غروب های غریب
در این رواق نیاز
پرنده ساکت و غمگین
ستاره بیمار است
دو چشم خسته من
در این امید عبث
دو شمع سوخته جان همیشه بیدار است
تو نیستی که ببینی...

متاسفانه اسم شاعر رو نمی دونم.....اما شعر قشنگیه........

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386 20:39 توسط مريم |


انتخابابت نزدیکه.......فقط با رای دادن می شه یه کاری کرد.......به این فکر کنین که اگه رای ندین و مجلس بیفته دست .... اون وقت چه بلایی سرمون میاد!!!!!! قطعنامه ی سوم صادر شده دیگه چیزی برای از دست دادن نداریم....فقط رای بدید...همه با هم ........باید نشون بدیم که ما می فهمیم شعور داریم .....  الان هنوز دیر نیست ولی شاید فردا خیلی دیر باشه......شاید فردا .....

 

           

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 23:51 توسط مريم |


یعنی واقعا ایران جای موندنه؟؟؟؟؟؟

حالا که قطعنامه ی سوم هم صادر شد!!!!!!

اگه تا سال دیگه هیچ جا به دانشجوهای ایرانی پذیرش ندادن چی؟؟؟؟؟؟

یعنی مجبوریم تو این .... زندگی کنیم؟؟؟؟؟؟

خیلی خنده داره...........................دنبال چی هستیم؟؟؟؟؟؟ آینده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خودمونو مسخره می کنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 1:29 توسط مريم |


یعنی واقعا کی گفته خانوما بد رانندگی می کنن؟؟؟؟؟

من کلی شوماخر مونث می شناسم که روی هر چی راننده تاکسی و راننده وانت و پیکانیه تو این شهر کم می کنن.......!!!!!

پاورقی :

آقایون هم سعی کنن خانومها رو دست کم نگیرن!!!!! الان تو عصر حجر نیستیم که !!!!!  در ضمن نسل آدمهای کوته بین تو این مسائل رو به انقراضه!!!!!

+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386 22:26 توسط مريم |


یعنی اشتباه کردم......؟

مبهم ترین حس!!!!!!!!

هیچ چیز دقیقا اونی نیست که فکر می کنیم! فقط خودمونیم که مقصریم!!!!!!!

هزار بار آرزو می کنم که اشتباه نکرده باشم....................................................!

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 19:43 توسط مريم |


ازآدمهایی که مثه ... می ذارن می رن و زحمت ۱ کلمه توضیح رو هم به خودشون نمی دن چندشم   می شه.......!!!

پ! :

البته خودت خوب می دونی که مستثنی هستی عزیزم!!!!!

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386 2:8 توسط مريم |


این شعری که نوشتم از کتاب از آن پس دیگر پروانه ای ندیدمه. اولین چاپش سال ۱۳۵۸ . نقاشی ها و شعرهای بچه های یهودیه که در اردوگاه کار اجباری ترزین در چکسلواکی نوشته شده....خیلی از این بچه ها از اون اردوگاه زنده بیرون نیومدن...هر وقت این کتاب شعر و می خونم گریه ام می گیره....چقدر همه چیز مبهمه!!!!!

آخرین آری آخرین

زرد روشن زیبای شگفت آور

شاید که اشک خورشید بود

که بر سنگ سپیدی می خواند....

چنین آری چنین زردی

به سبکی به اوج می رفت

باور دارم که دور شد زیرا که می خواست

بر گونه ی جهان بوسه ی وداع زند

هفت هفته است که در اینجاییم

در این  جهود محله زندانی شده ام

اما اینجا خلق خود را یافته ام

قاصدکها مرا به خود می خوانند

و شابلوط سفید حیاط را روشن می کند

از آن پس دیگر پروانه ای ندیدم

آن پروانه آخرین پروانه بود

پروانه ها در اینجا

در جهود محله زندگی نمی کنند........

                                                                          پاول فریدمان ۱۹۴۲ / ۶ /۴  

قلبم هنوز درون سینه ام می تپد

آنگاه که دوستان راهی جهانهای دیگر می شوند

شاید مردن بهتر باشد -که می تواند بگوید؟-

از دیدن چنین حال و وضعی آری امروز مردن؟

نه نه خداوندا ما می خواهیم زندگی کنیم!

نه اینکه شاهد کم شدن شمارمان باشیم

می خواهیم جهان بهتری داشته باشیم

می خواهیم کار کنیم

نباید بمیریم!
 

                                                                          اوا پیکووا ۱۲ ساله نیمبورک

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386 14:58 توسط مريم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

درد دل یه ... (بهناز)
نسترن
فانوس
اندرمیان
محمد بهزادی
بهمن
گیتا محمدی
کیمیاگر
آیات زمینی
روح جادوگر
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin