تبليغاتX
خواب صورتی من

خواب صورتی من

 

به امید یک جامعه ی آزاد که در اون آزادی اندیشی هیچ گاه جرم نباشد........ 

 

نیست تردید زمستان می گذرد 

وز پی اش پیک بهار

با هزاران گل سرخ

بی گمان می آید...

بهار سبز و زیبای طبیعت در حالی در راه است که تعداد زیادی از همکلاسی ها و دوستانمان هنوز در بندند. آرش پاکزاد(دانشگاه مازندران)- سعید حبیبی(عضو کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر)- انوشه آزادبر(دانشگاه تهران)- ایلناز جمشیدی (ارتباطات٬ آزاد تهران مرکز)- مهدی گرایلو (ژئو فیزیک٬ تهران)- نادر احسنی( دانشگاه مازندران)- بهروز کریمی زاده(دانشگاه تهران)- نسیم سلطان بیگی (دانشکده ارتباطات٬ علامه) - علی سالم(کارشناسی ارشد پلیمر- پلی تکنیک)- محسن غمین (دانشگاه پلی تکنیک)- روزبه صف شکن(دانشگاه تهران)-  یاسر(صدرا) پیر حیاتی(دانشگاه شاهد)- سعید آقام علی (دانشگاه یزد)- علی کلایی (دانشگاه آزاد واحد شهریار)- امیر مهرزاد ( دانش آموز)- هادی سالاری (دانشگاه رجایی)- فرشید فرهادی آهنگران(دانشگاه رجایی)- امیر آقایی (دانشگاه رجایی)- میلاد عمرانی(دانشگاه رجایی)-کیوان امیری الیاسی  (کارشناسی ارشد صنایع دانشگاه صنعتی شریف)-٬  سروش هاشم پور(دانشجو اهواز )- فرشاد دوستی پور- سهراب کریمی - جواد علی زاده- محمدصالح ایومن - مهدی اللهیاری (کارشناسی ارشد٬ دانشگاه صنعتی شریف)-روزبهان امیری (علوم کامپیوتر٬ تهران)- بهرام شجاعی (مهندسی شیمی٬ دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب) سعید آقاخانی - مجید اشرف نژاد- پیمان پیران ( به نقل از بعضی منابع دانشجویی)-عابد توانچه (به نقل از ناصر زر افشان)

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان به احترام  فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند،

ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم.

به اميد آزادي تمامي یارانمان

                               برای اعلام حمایت به این بلاگ مراجعه کنید.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 18:24 توسط مريم |


رفتار درست رفتار غم انگیزی ست. عشق بورز و عشق طلب کن هیچ چیز پس از آن اهمیت ندارد... واقعیت را بپذیر و خود واقعیت باش...و رفتار درست را فراموش کن....

هیچ گاه نگو که باید جور دیگری باشی تو و من هدیه ای از طرف خداوند هستیم....زندگی کوتاه است پس بگذار آنرا با هیجان و شور وعشق به پایان بریم.....

                           

                                                     "با کمی تغییرات از کتاب همه گرفتارند اثر کریستیان بوبن"

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 1:37 توسط مريم |


!

بعضی اوقات با آدمهایی بر خورد می کنی که یک لحظه ی طولانی مجبور می شی واقعیت های تلخ جامعه رو ببینی....

امروز یک آقای میان سالی رو دیدم که با افتخار می گفت به زنش خیانت می کنه و  کلی دوست دختر و دوست زن داره!!!!!شاید شکه شدن من خنده دار باشه چون همه می دونیم که از این موارد کم نیست ولی وقتی با یک همچین آدمهایی روبرو می شیم تازه عمق فاجعه رو درک می کنیم....می گفت ازدواج کردن بعد از ۱ سال تکراری می شه!!!!!!!!!!می گفت خانم وجدان کدومه الان همه ی مردها به زناشون خیانت می کنن......همه توی فامیل به پاکی من قسم می خورن...خانوم زنهای شوهردار خیابونا رو به کثافت کشیدن....!!!!!!!

اون لحظه به خیلی چیزها فکر کردم...واقعا دیگه خیلی از مفاهیمی که یک روز ارزش بودن دیگه وجود ندارن.....من یک طرفه قضاوت نمی کنم شایدم حق با اون باشه چون زندگی زناشویی کلا خیلی پیچیدست ولی یک لحظه به شدت احساس نا امیدی کردم... کلا این جور واکنشها در آقایون خیلی بیشتر از خانمهاست....آیا می شه دیگه به کسی اعتماد کرد؟.....واقعا  باید شک کرد.....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 1:29 توسط مريم |


جهان بی کمال یا در راهی دراز به سوی کمال یافتن نیست...جهان در هر دم کامل است..

هر گناه در درون خود آمرزش به همراه دارد. همه ی کودکان خردسال بالقوه پیران کهن سالند. همه ی شیرخوارگان مرگ را در درون خود دارند و همه ی میرندگان زندگی جاوید را. از هیچ کس ساخته نیست که  بداند دیگری چه اندازه از راه را پیموده است. 

همه چیز بایسته است. همه چیز تنها نیازمند همراهی من و همراهی من و دریافت مهرآمیز من است. آنگاه همه چیز با من سازگار است و هیچ چیز نمی تواند به من آسیب برساند. از راه تن و جان خود فراگرفته ام که گناه کردن برای من بایسته است. در یافته ام که نیازمند برآورده کردن خواهش تنم. دریافته ام که بایست دنبال خواسته و توانگری بکوشم و دچار دل آشوبه شوم و به ژرفای نومیدی در افتم تا بیاموزم که برابر آنها ایستادگی نکنم. تا بیاموزم که جهان را دوست بدارم و دیگر آن را با گونه ای جهان پنداری و دلخواه و در پنداری کمال برابر نگیرم. اما آن را همچنان که هست بگذارم دوستش بدارم و شاد باشم که از آن آنم.......

 

                                                                           "هرمان هسه در سیذارتا"

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 16:38 توسط مريم |


چو گل در دست بیداد تو پرپر شد نگاه من

چنان کاندر سرای سینه ره گم کرد آّه من

پلنگ خشمگینی دید این آهوی صحراگرد

چه زود از نیمه ره برگشت سرگردان نگاه من

دلم می سوزد و کاری ز دستم برنمی آید

چو با آن کولی خوشبخت می آیی به راه من

تو با او رفتی و رفت آنچه با من نور و شادی بود

کنون من در پناه باده ام غم در پناه من

درون سینه عمری آتش عشق تو پروردم

ولی هرگز ندیدم ذره ای مهر از تو ماه من

هنوزت دوست می دارم چو شبنم بوسه ی گل را

نگاه دردناک و آرزومندم گواه من

نمی دانی نمی دانی چه مشتاق و چه محرومم

نمی دانم نمی دانم چه بود آخر گناه من

چه کرد ای مهربان ترسای پیر میفروش امشب

می گرم و سپیدت با دل سرد و سیاه من

که چون آتش به مجمر سوزم و چون می به خم جوشم

پرند از آشیان دل کبوترهای آه من

                                                                                                                   "مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386 23:58 توسط مريم |


در ازدواج های ناموفق وقتی یک نفر از حرکت می ماند دیگری هم مجبور می شود توقف کند. وهمچنان که منتظر است روابط عشقی دیگری پیش می آید... سرگرم بنگاه های خیریه می شود... در مراقبت از بچه ها افراط می کند بیش از حد کار می کند و...

خیلی آسانتر این است که آدم با صراحت از موضوع حرف بزند...اصرار کند و فریاد بزند :"حرکت کنیم! داریم از کسالت و یکنواختی و نگرانی و ترس می میریم!"

                                                                                " پائلو کوئیلو ...زهیر  "

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 22:54 توسط مريم |


بسیار مهم است که بگذاریم بعضی چیزها بروند... رهایشان کنیم.. آزادشان کنیم.

انسانها باید درک کنند که هیچ کس با کارتهای علامت دار بازی نمی کند. گاهی می بریم...گاهی می بازیم منتظر نباشید چیزی را به شما برگردانند. منتظر نباشید قدر تلاشتان را بدانند. نبوغتان را کشف کنند یا عشقتان را درک کنند.

چرخه ها را ببندید نه به خاطر غرور یا بی قابلیتی یا برتری جویی...به خاطر آنکه آن چیز دیگر در زندگیتان جای نمی گیرد.

در را ببنید موسقی را عوض کنید..خانه را تمییز کنید .غبار را بتکانید. دیگر آن کسی نباشید که بودید و کسی بشوید که هستید.

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 22:48 توسط مريم |


همیشه باید بدانیم چه موقعی به آخر کار رسیده ایم.

بستن حلقه ها بستن درها پایان دادن به فصل های داستان...

مهم نیست چه نامی بر آن بگذاریم مهم این است که لحظه هایی از زندگی را که دیگر گذشته پشت سر بگذاریم....

به طور قطع از آخرین کتابی که خوندم سالها می گذره .البته از برکت برخی روابطه که تو خیلی چیزها پس رفت می کنی..جملات بالا از کتاب زهیر دزدیده شدن... آدم تا زمانی که دچار یک مشکل خاص روحی شده که عواطفش یه جوری درگیر قضیه است نشانه ها رو درک نمی کنه...ولی این احساس دقیقا موقع خوندن این کتاب واسه من پیش اومد. و اونقدر طول کشید تا از لحاظ روحی یه جور آمادگی پیدا کنم..... و اون وقت بود که دوباره شروع کردم به خوندن....

تمام مردها و تمام زنها با انرژی که بسیاری آنرا عشق می نامند به هم پیوسته اندو این در حقیقت ماده ی اولیه ای است که تمام کیهان با آن ساخته شده. نمی توان این انرژی را دستکاری کردواوست که به نرمی ما را هدایت می کند و تمام آموزه های ما برای زندگی در آن نهفته است..نومید و ناکام و فریب خورده بر جا می مانیم...چرا که او آزادی و رستگاری است...

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم دی 1386 0:20 توسط مريم |


همین از غم نه تنها چشم خون پالای من گرید

که همچون نخل باران خورده سر تا پای من گرید

نه چون شمعم که شب گرید ولی آرام گیرد روز

که چشمم شب به روز و روز بر شبهای من گرید

مگر ابر بهار امشب غمی چون من به دل دارد

که می خواهد بدین سان تا سحر همپای من گرید

دو چشمم خشک شد امروز از بس گریه بر دیروز

دگر امشب کدامین چشم بر فردای من گرید....

                                                                                         "مهدی اخوان ثالث"

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386 0:20 توسط مريم |


امشب هم گذشت...یک سال پیش شب یلدا تو اون شهر لعنتی....

و حالا مجبورم واسه ی کارای فارغ التحصیلی دوباره برم اونجا...شهری که تو هر خیابونش یک خاطره ای از تو دارم. رستورانایی که با هم شام خوردیم...پیاده روهایی که با هم قدم زدیم. اولین باری که دیدمت...تو دانشکده...

دلم واست بدجوری تنگ شده .می دونی واسه خودمم جالبه که تازه گیها هر وقت دلم واست تنگ می شه از خودم خجالت می کشم....نمی دونم مثه این می مونه که آرزوی چیزی و داری که برات بدترینه....

من امشب بدترین آرزوی دنیا رو داشتم....این که تو زنگ بزنی...اما خدا دوستم داشت...تو زنگ نزدی....

منم تنهام...تنهایی گریه می کنم........................................

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386 0:57 توسط مريم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

درد دل یه ... (بهناز)
نسترن
فانوس
اندرمیان
محمد بهزادی
بهمن
گیتا محمدی
کیمیاگر
آیات زمینی
روح جادوگر
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

مهر 1388

شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin