|
خیلی جالبه روزها می گذرند و خیلی چیزها در حال تغییره و یکیش اینه که من خیلی کمتر از قبل بهت فکر می کنم....الان که تازه به اطرافم نگاه می کنم آدمهای دیگه ای رو می بینم...آدمهای جدید ولی میدونی که دیگه حوصله ی ی یک رابطه ی جدید رو ندارم....کم کم همه دارن با فاجعه ی ارشد ندادن من اخت می شن و کم کم زمزمه ها ی تشویق برای رفتن و ادامه دادن راهم....خیلی حس خوبی دارم...دقیقا حس پرواز کردن....و باورم نمی شه و قطعا اگه تو هم بشنوی باورت نمی شه ...من دارم ادامه می دم بدون تو...... و سرنوشت عجب چیز عجیب غریبیه...مدتها پیش مرتبا تو مراقبه هام از رفتنت می گفتن... واینکه خودم زودتر اینکار رو بکنم اما من باورم نشد و حالا رفتی و من تونستم با همه چیز کنار بیام و باور کنم رفتنت یک فاجعه نیست...تو باید می رفتی تا من راه زندگیم رو پیدا کنم. و حالا می دونم که درسته که تصمیم برای رفتنم شاید بهترین راه نباشه در حال حاضر ولی هیچ وقت رفتن راه غلطی نیست... شاید اگه سالها بعد به این روزها فکر کنم و حتی به زجری که هرر وز از نبودت کشیدم با تموم وجودم از اونی که اون بالاست تشکر کنم که همه چیز همونی شد که باید می شد..پس از حالا تا ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ سال دیگه ممنون ممنون و ممنون.......................... + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 22:4 توسط مريم |
چه بی تابانه می خواهمت دوریت آزمون تلخ زنده به گوری...... باورم نمی شه....هر وقت موبایلم زنگ می زنه با خودم می گم شاید تو باشی....یعنی می شه؟ اما تو نیستی....اینقدر همه چیز مسخره تموم شده که به هر کی می گم خنده اش می گیره...... یعنی الان داری چی کار می کنی.......لابد داری گزارشات و می نویسی......و آماده می شی که بخوابی...منم الان باید قاعدتا بهت زنگ می زدم و شب به خیر می گفتم.....والبته قبلش همه چیز رو واسه هم تعریف می کردیم.....بعد که ازت می پرسیدم خسته ای می گفتی نه عزیزم چرا خسته باشم........ باورم نمی شه که تو چشمای یک نفر دیگه نگاه کنی .....باورم نمی شه که دست اونو بگیری....یا بهش بگی دوستش داری ........اه.........چقدر پستی......... دارم روزی هزار بار به خودم می گم باید قوی باشی و حتی اگه بر گشت در تصمیم زندگیت هیچ تغییری ندی......نمی دونم شاید خدا من و خوب می شناسه....شاید به خاطر همینه که بر نمیگرده........... + نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 23:4 توسط مريم |
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست.... گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ من غریبانه به این خوشبختی می نگرم من به نومیدی خود معتادم گوش کن وزش ظلمت را می شنوی؟ "فروغ" + نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 22:52 توسط مريم |
گفتم قفس ولی چه بگویم که پیش از این آگاهی از دورویی مردم مرا نبود دردا که این جهان فریبای نقش باز با جلوه و جلای خود آخر مرا ربود اکنون منم که خسته ز دام فریب و مکر بار دگر به کنج قفس رو نموده ام بگشای در که در همه دوران عمر خویش جز پشت میله های قفس خوش نبوده ام پای مرا دوباره به زنجیرها ببند تا فتنه و فریب دوباره ز جایم بیفکند تا دست آتش هوسهای رنگرنگ بندی دگر دوباره به پایم بیفکند................
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386 22:50 توسط مريم |
گریه نمی کنم اصلا اشکی واسه ی ریختن ندارم ولی همه چیز تو گلومه اونقدر که دلم می خواد همه ی پسر ها رو خفه کنم............... تا دیروز همش شک داشتم که آیا کس دیگه ای بود یا نه و الان مطمئنم که بود..... مهم نیست من چیزی و از دست ندادم و خیلی چیزهای بهتری بدست آوردم..... مثل پیدا کردن راهی که ۲ ساله داری من و از رسیدن بهش منصرف می کنی......آره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ارشد نمی دم و می رم....... دلم نمی خواد همون بلایی که تو سرم آوردی و سر کس دیگه ای بیارم... حتی با تموم تنفرم نسبت به امثال تو...........بذار همیشه اینجوری فکر کنی که یکی بود روزی و حالا نیست........دارم با خودم حرف می زنم خنده داره............ + نوشته شده در شنبه هفدهم آذر 1386 23:19 توسط مريم |
گريزانم از اين مردم كه با من به ظاهر همدم و يكرنگ هستند ولي در باطن از فرط حقارت به دامانم دو صد پيرايه بستند از ان مردم كه تا شعرم شنيدند به رويم چو گلي خوشبو شكفتند ولي آن دم كه در خلوت نشستند مرا ديوانه اي بدنام گفتند "فروغ فرخ زاد" + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 0:34 توسط مريم |
ولي نشد كه روبروي وضوح كبوتران بنشيند و رفت تا لب هيچ و پشت حوصله ي نورها دراز كشيد و هيچ فكر نكرد كه ما ميان پريشاني تلفظ درها براي خوردن يك سيب چقدر تنها مانده ايم "سهراب سپهري" + نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386 0:30 توسط مريم |
دارم از دلتنگی میمیرم...... شده تا حالا هی واسه ی خودت فلسفه بافی کنی و بخوای یک چیزی و که منطقت می گه اشتباهه توجیه کنی.....؟ اگه شده الان حس گند من و درک می کنی...... من نمی دونم چی کار کنممممممممممممممممممممممممممممم!!!!!!! بعضی اوقات به وجود خدا شک می کنم......اگه هستی پس چرا نمی گی من چی کار کنم....... اصلا می دونی چیه...؟همیشه تو زندگیم از هر چی اصوله متنفر بودم......از هر چی سنته هم متنفر بودم....آدم باید آزاد زندگی کنه......این چهارچوبها داره خفه ام می کنه.................. چرا هر چی می نویسم حالم بهتر نمی شه؟؟؟؟؟ + نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 22:10 توسط مريم |
لحظه هایی گنگ...در انتظار! در انتظار و آنگاه یک لحظه سایش دستها!! لبخندی مات. چشمانی غمگین و یک پایان دیگر......... زمانهایی که گذشت و با تو زیستن آموختم! یاد گرفتم هر لحظه به تو بیندیشم. به آنچه که بودی یا آنچه که در رویا می دیدم. یاد گرفتم خوبیها را در چهارچوب یک جسم و بدیها را در بینهایت دور ببینم. اگرچه بارها می گفتی و می گفتی که هیچ چیز مطلق نیست..... بعدها یاد گرفتم تمام تعاریف هر لحظه هر چیز را ضد و نقیض ببینم . گاهی سیاه گاهی سفید و گاهی خاکستری! این یک قدم فراتر بود. یک قدم دورتر از نیاز به بودن در کنار تو....و با ترسی شدید از اینکه روزی برسد که رنگها همه تکرنگ شوند...نه سفید که سیاه شوند...لحظه ها گذشت بی آنکه بیندیشیم که یکدیگر را فقط در غالب یک معلم با دستی سرشار از ناآموخته ها نبینیم....که باور کنیم باز در یک قدمی آن فضایی است تهی!!! یک فضای خالی بدون عشق.....بدون کینه و نفرت....جائی که همه چیز ساکن است!!!! تو و من معلق در این فضای تهی..... و یک لحظه نگاه به گذشته!!! پشیمانی؟ ندامت؟ نه لذت....لذتی پایدار از داشتن یک زمان کوتاه متعلق به خودت...خودت و دیگری..... لحظه ای که به ابدیت نپیوست....تو از آن زمانی خارق العاده نساختی ...دوستش نداشتی و گذشت...... + نوشته شده در دوشنبه پنجم آذر 1386 22:3 توسط مريم |
دوستت دارم هر لحظه به شکلی! تعالی تمام هستی ام در نگاه و شاید لبخندی ساده که تو به راحتی از آن می گذری........ دوستت دارم هر لحظه بیشتر از لحظه ی قبل. هویتی که موجودیتش تو هستی و من عاشقش هستم...زمانی کوتاه خیلی کوتاه بین ما و سالها درنگ برای بخاطر آوردن یک لحظه تلاقی هستی تو و من دلتنگت هستم . هر لحظه عمیق تر از لحظه ی قبل و می ترسم در حسرت نبودنت زیستن!! از وجود خودم در عمق تنهایی بی تو بودن.... باورت داشتم . هر لحظه و هر لحظه!! که برای با تو بودن و بودن نیازی به توجیه نبود. هنوز هم دوستت دارم . با تمام وجود بیمارگونه ام!!! که جز حسرت لذت هایی که ناپایدار بودند هیچ نخواست...هنوز هم دوستت دارم با تمام باورهایی که دارم و نداری و ناچارم !!!!شاید که سرنوشت جز این نخواهد خواست............
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 23:37 توسط مريم |
گل به گل سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک اما آیا باز می گردی؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد! + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 22:47 توسط مريم |
واقعا خوش گذشت....اگر نمی رفتم خفه می شدم.... با یک دوست همیشگی...فشم ساعت ۸ شب....هوای یخ و چقدر خندیدیم.... آخرشم نشد....(خودت می دونی همه تو وبلاگاشون کلی شعر می نویسن...من داره کم کم حسودیم میشه....الان یک شعر توپ می نویسم از حمید مصدق ..... دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید "آی همسایه ی زندانی من ضربه ی دست مرا پاسخ گوی " ضربه ی دست مرا پاسخ نیست تا به کی باید تنها تنها وندر این زندان زیست؟ ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم پاسخی نشنیدم سالها رفت که من کرده ام با غم تنهایی خو دیگر از پاسخ خود نومیدم راستی هان چه صدایی آمد؟ ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من پاسخی می جوید دیده را می بندم در دل از وحشت تنهایی او می خندم........ + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 22:44 توسط مريم |
آخه من با این قالب مزخرف وبلاگم که داره حالم و بهم می زنه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این وبلاگ نویس ها هم آدم های باحالین.....و اونهایی وقت می ذارن و می خونن که باحالترن.....
کلا اینقدر از دیشب تا حالا وبلاگ خوندم که حال کردم ...بعضی ها بد جوری مشکل روانی داشتن....محشرن!!!!!! + نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 18:30 توسط مريم |
هیچ وقت پرواز کردن اینجوری رو تجربه نکرده بودم....وقتی دستات بازه و خورشید داره پشتت و گرم میکنه و یک باد خیلی خنک هم می وزه و اروم از لایه ابرها عبور می کنی .... اون وقت وقتی نشستم روی یک ابر خیلی توپولی... بهم گفت....تو که نمی دونی خدا از تو هم تنهاتره.... کلا آدم خیلی احساستی ای نیستم ولی در این لحظات زود گریه ام می گیره...مثل هر دفعه....و شونه اش می شه خیس از اشکهای من ..... ولی برگشتنش مزخرفه. باهاش حرف می زنم و اون فقط گوش می کنه و یک خط در میون می گه....تا دفعه ی بعد که یک قرن دیگه است....هیچ وقت نمی شه درست باهاش خداحافظی کنم....هیچ وقت .... امروز دوازدهمین روزه....پنج روز تا امتحان پارسه....و شاید ۱۳ روز تا.....
+ نوشته شده در یکشنبه چهارم آذر 1386 18:25 توسط مريم |
تو رفتي... باورم نمي شود.... چنان در گذر زمان گم شدي كه حتي خاكستري از تو باقي نماند... بي تو... همه، چه ساده تنها مانده ايم... بهت زده و درمانده... گويي گلويم را مي فشارند...رها مي كنند....باز دوباره مي فشارند.... آيا مي بيني ؟ لابد مي انديشي كه همه چيز درست بوده است...قطعات پازلهايي كه با زحمت كنار هم رديفشان كرده اي نقشي ماندگار و به يادماندني دارند.... افسوس و صد افسوس.... انقدر دور شدي كه ابديت به تو پيوست.... و چنان در گذر زمان گم شدي كه خاكستري از تو باقي نماند ......... جاودانگيت مبارك استاد....... + نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 18:26 توسط مريم |
خسته ام . امروز دهمين روز تنهايي منه... تو نيستي كه ببيني هر پنج دقيقه يادت مي افتم و چشمام پر اشك مي شه...عجب موقعي تنهام گذاشتي.البته اولين بار نيست...هميشه موقع امتحانها تو دانشگاه و حالا هم زماني كه فقط دو ماه به امتحان ارشد مونده....واقعا كه بي معرفتي...اما من گله اي ندارم! هيچ وقت فكر نمي كردم يه زماني منم بتونم يك نفر و با تموم وجودم دوست داشته باشم...تو اومدي ...هنوز يك ماه نشده بود كه همه چيز فرق كرد نه؟ دلم برات تنگ شده ..درسم كه نمي تونم بخونم...با كسي هم نمي تونم حرف بزنم ...هيچ كس نمي فهمه....فقط تو مي دوني...يعني اميدوارم كه وقت داشته باشي كه راجع بهش فكر كني..... تنهام....ديدن عكس هات هم دردي رو دوا نمي كنه....واي كاش مي فهميدي كه دارم ميميرم.... دارم ميميرم كه چرا هيچ وقت من و واقعا درك نكردي مني كه........... انتظار احمقانه ايه....................... امروز يك دوست بهم گفت وبلاگ درست كنم و توش هر چي دوست دارم بنويسم...وبلاگ هاي زيادي رو خوندم.... دارم واسه ي تو مي نويسم...باور مي كني ؟ هيچ وقت نمي فهمي...همونطور كه چهار سال با هم بودن رو نفهميدي .و زمان گذشت....... + نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386 18:3 توسط مريم |
|