تبليغاتX
خواب صورتی من

خواب صورتی من

هی‌ دلم تنگ میشود گاهی!!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391 0:59 AM توسط مريم |


از هر لحظه زندگی‌ استفاده کن، هیچ لحظه از زندگی‌ مثل قبل نیست. فقط کافیه دید... وقتی‌ کنار پنجره تو یه شب بارونی‌ فقط صدای یک پرنده کوچولو ناگهان به حقیقت زندگی‌ برت میگردونه. 



زمزمه بر این مطلب:http://www.youtube.com/watch?v=V4ssaEb5YMw

+ نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 2:40 AM توسط مريم |


میبینم که دیگه حوصله‌ات رو ندارم!!!! حرف میزنی‌ و من فکر میکنم چقدر فاصله دارم از همهٔ واژه‌های تو، از فکرت. چندشم میشود!!!نمی‌فهمی!!!

 دیگر جوان نیستم... طول می‌کشد که درک کنی‌... همه چیز آنقدر فاصله دارد از حقیقت که دیگر دنبالش نمی‌روم. تسلیم میشوم و صبر می‌کنم زمان سپری شود. دیگر در نبودنت نمی‌میرم،چون هیچ بودنی حقیقی‌ نیست مثل حال خوب من. هر لحظه یک تصویر. چرا می‌گذرد؟ چرا نمیگذرد؟ و صحنه‌ی آخر همیشه تکراریست. تصویر یک مرد، شات گان در دست که از سرش خون میجهد. مردی می‌میرد... مرد من می‌میرد... صحنه‌ی آخر همیشه تکراریست.....

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم فروردین 1391 0:1 AM توسط مريم |


سر ساعته ۱۲ یه جشن کوچیکه خودمونی. خودم با خودم... یه لیوان نسکافه با یک نخ سیگار، یه موزیک آروم، لبه پنجره... ۲۹ ساله شدم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 1:52 AM توسط مريم |


زمان که می‌گذرد حس میکنی‌ میدانی، دانستن چیز خوبیست، کلا تمام آنچه به تو حسّ اعتماد به خود میدهد خوبست. حس برانگیخته شدن، هیجان میدهد و گاهی لبخندی از سر تمسخر در هر بحثی‌ یا جمعی... مانده‌ام از درک این آدم‌ها .... نه اینکه تفتهٔ جدا بافته باشم که نیستم. مدتهاست من هم در آیندهٔ دور زندگی‌ می‌کنم. جائی که خلأ هست و هیچ کس نیست و حتا تو هم نیستی‌ تا از دانسته هایت، درک بالا، فهم و اینهمه خرد، انگشت به دهان بمانم. نمی‌دانی غوطه ور بودن در یک فضای خالی‌ چه حسّی دارد نه این یکی‌ را نمی‌دانی. البته حتا تعریف خلأ برای تو با من فرق دارد. شاید خلأ برای تو فقط فاصلهٔ بین دو پک به سیگار باشد... راستی‌ خواستم بگویم آن کتاب ناتمام بالاخره تمام شد، گفته بودم دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود؟زندگی‌ ماشینی را میبینی‌؟ امروز کشف کردم که قضیه جدی تر از این حرف هست. نشستم چند خطی‌ بنویسم نشد... آخر اگر تو هم میخواستی‌ مثل من زندگی‌ کنی‌ شاید از ندانستن خجالت نمیکشیدی....داشتم از کشف می‌گفتم، کشف کردم دقیقا چهار تا سیصدو شصت پنج روز از مرگ دانسته‌های من می‌گذرد. شاید هم کمی‌ بیشتر، در هر صورت آنقدر مهم نیست که از ساعت و دقیقه ش بگویم. دیروز هوا بارانی بود، اینجا وقتی‌ بعد میاید حتا صدای ترک خوردن استخوانهایت را می‌شنوی، گفته بودم دیگر باران را دوست ندارم؟ خوب باران هم چیزیست که باید باشد مثل خیلی‌ چیزهای دیگر!!!!اول کمی‌ احساس خفگی میکنی‌، انگار گلویت را بفشارند اما بعد آرام میگیری. عادت کردم خوب، اینجا همیشه هوا سرد است. راستی‌ گفته بودم گاهی زلزله هم میاید؟؟اما فقط پس لرزها را میشود حس کرد... همه چیز بر عکس شده. پراکنده نوشتن هم اصولی دارد که در چهارچوب دانسته‌هایت نمی‌گنجد، میدانم!!!! در هر صورت می‌خواستم بدانی که ندانستن چیز خوبیست و چیزیست که باید باشد مثل همهٔ چیزهای دیگر که زنجیر میشوند بهم و تو هی‌ گیر میدهی‌ که از بالا نگاه کنی‌ که نمی‌شود خوب اغلب اوقات. البته یادم میرود هی‌ که تو همه چیز را میدانی... سالهاست میدانی... میدانم همین حالا داری میخندی که عمر من به این حرفها ........!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390 0:26 AM توسط مريم |


مدتهاست شب‌ها این شعر مشیری به یادم میاد "هنوز اما شباهنگام 

شباهنگان گوهانند

که آوای حزین از جای جای شهر سنگستان

بسان جویباری جاودان جاریست"

چه فرقی‌ میکنند شهر سنگستان کجا باشد؟ شب، شب است...


+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390 0:6 AM توسط مريم |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

صفحه نخست
پروفایل
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

درد دل یه ... (بهناز)
my view
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

اردیبهشت 1391

فروردین 1391
بهمن 1390
آذر 1390
شهریور 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin