|
هی دلم تنگ میشود گاهی!!!!!!!!
از هر لحظه زندگی استفاده کن، هیچ لحظه از زندگی مثل قبل نیست. فقط کافیه دید... وقتی کنار پنجره تو یه شب بارونی فقط صدای یک پرنده کوچولو ناگهان به حقیقت زندگی برت میگردونه. زمزمه بر این مطلب:http://www.youtube.com/watch?v=V4ssaEb5YMw
میبینم که دیگه حوصلهات رو ندارم!!!! حرف میزنی و من فکر میکنم چقدر فاصله دارم از همهٔ واژههای تو، از فکرت. چندشم میشود!!!نمیفهمی!!! دیگر جوان نیستم... طول میکشد که درک کنی... همه چیز آنقدر فاصله دارد از حقیقت که دیگر دنبالش نمیروم. تسلیم میشوم و صبر میکنم زمان سپری شود. دیگر در نبودنت نمیمیرم،چون هیچ بودنی حقیقی نیست مثل حال خوب من. هر لحظه یک تصویر. چرا میگذرد؟ چرا نمیگذرد؟ و صحنهی آخر همیشه تکراریست. تصویر یک مرد، شات گان در دست که از سرش خون میجهد. مردی میمیرد... مرد من میمیرد... صحنهی آخر همیشه تکراریست..... سر ساعته ۱۲ یه جشن کوچیکه خودمونی. خودم با خودم... یه لیوان نسکافه با یک نخ سیگار، یه موزیک آروم، لبه پنجره... ۲۹ ساله شدم... زمان که میگذرد حس میکنی میدانی، دانستن چیز خوبیست، کلا تمام آنچه به تو حسّ اعتماد به خود میدهد خوبست. حس برانگیخته شدن، هیجان میدهد و گاهی لبخندی از سر تمسخر در هر بحثی یا جمعی... ماندهام از درک این آدمها .... نه اینکه تفتهٔ جدا بافته باشم که نیستم. مدتهاست من هم در آیندهٔ دور زندگی میکنم. جائی که خلأ هست و هیچ کس نیست و حتا تو هم نیستی تا از دانسته هایت، درک بالا، فهم و اینهمه خرد، انگشت به دهان بمانم. نمیدانی غوطه ور بودن در یک فضای خالی چه حسّی دارد نه این یکی را نمیدانی. البته حتا تعریف خلأ برای تو با من فرق دارد. شاید خلأ برای تو فقط فاصلهٔ بین دو پک به سیگار باشد... راستی خواستم بگویم آن کتاب ناتمام بالاخره تمام شد، گفته بودم دیگر دستم به نوشتن نمیرود؟زندگی ماشینی را میبینی؟ امروز کشف کردم که قضیه جدی تر از این حرف هست. نشستم چند خطی بنویسم نشد... آخر اگر تو هم میخواستی مثل من زندگی کنی شاید از ندانستن خجالت نمیکشیدی....داشتم از کشف میگفتم، کشف کردم دقیقا چهار تا سیصدو شصت پنج روز از مرگ دانستههای من میگذرد. شاید هم کمی بیشتر، در هر صورت آنقدر مهم نیست که از ساعت و دقیقه ش بگویم. دیروز هوا بارانی بود، اینجا وقتی بعد میاید حتا صدای ترک خوردن استخوانهایت را میشنوی، گفته بودم دیگر باران را دوست ندارم؟ خوب باران هم چیزیست که باید باشد مثل خیلی چیزهای دیگر!!!!اول کمی احساس خفگی میکنی، انگار گلویت را بفشارند اما بعد آرام میگیری. عادت کردم خوب، اینجا همیشه هوا سرد است. راستی گفته بودم گاهی زلزله هم میاید؟؟اما فقط پس لرزها را میشود حس کرد... همه چیز بر عکس شده. پراکنده نوشتن هم اصولی دارد که در چهارچوب دانستههایت نمیگنجد، میدانم!!!! در هر صورت میخواستم بدانی که ندانستن چیز خوبیست و چیزیست که باید باشد مثل همهٔ چیزهای دیگر که زنجیر میشوند بهم و تو هی گیر میدهی که از بالا نگاه کنی که نمیشود خوب اغلب اوقات. البته یادم میرود هی که تو همه چیز را میدانی... سالهاست میدانی... میدانم همین حالا داری میخندی که عمر من به این حرفها ........!!!!
مدتهاست شبها این شعر مشیری به یادم میاد "هنوز اما شباهنگام شباهنگان گوهانند که آوای حزین از جای جای شهر سنگستان بسان جویباری جاودان جاریست" چه فرقی میکنند شهر سنگستان کجا باشد؟ شب، شب است...
|