|
از همه بدم میاد..... آخه این چه زندگی زهره ماریه؟؟؟؟؟؟؟ خدایا حالت تهوع دارم و چرا خوب نمی شم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مریضم من واقعا مریضم + نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388 22:43 توسط مريم |
خدایاااااااااا
چقدر آدم ها نمک نشناسننننننننننننننننننننننننننننننننننن دارم می ترکم از ناراحتی....... چرا باید یک دنیا به آدمها لطف کنی و بعدش سر یک کار کوچیک انجام دادن واست به راحتی می پیچوننت....... یه چیزی هست.... من این روزها به شدت از آدم ها انزجار دارم......آدمهایی که دو روئی تو ذاتشونه....اونهایی که فقط به خودشون فکر می کنن...آدمهای پررو و بی لیاقت اونایی که احساس زرنگی می کنن..... حالم بهم می خوره از همه ی این موجودات دو پای کثیف....... پ. تنها چیزی که الان حالم و بهم نمی زنه عکس ریه رو پاکت سیگاره....... + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388 21:45 توسط مريم |
بحث اول : مسئله ساده است..... هر آدمی حرفی برای گفتن نداره. بحث دوم: حرف زدن با حرف مفت زدن فرق داره!!!! بحث سوم: چرا من باید حرفهای مفت تو رو جدی بگیرم؟؟؟
+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388 0:43 توسط مريم |
دارد باورم می شود... خشمم را.... نفرتم را..... انزجارم را... از تو.... + نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388 0:12 توسط مريم |
نمی دونم آخرین باری که اینجا چیزی نوشتم دقیقا کی بوده... نه زمانی دارم برای نوشتن نه حس افسردگی لعنتی ام می گذاره که حرف بزنم.... انگار همه چیز متوقف شده و یه آدم دیگه شدم. خسته ام ای خدا خسته .....از این مردم احمق از این خیابونای کثیف از ویترین های تکراری از چاپلوسی و دورنگی از این محدودیت های مسخره از دعواهای شبانه روزی.....آخه حق من از این دنیای مسخره اینه؟؟؟؟؟؟ هیچ چیز قرار نیست عوض شه.... گاهی یه تلنگر ...اینکه می رم سال دیگه و همه چیز تغییر می کنه. ولی همش می ترسم از اینکه نشه....از اینکه پذیرش نگیرم از اینکه ویزا ندن...اگه نتونستم برم چی کار کنم....اینجا چه جوری باید زندگی کنم جایی که دیگه توش ریشه ندارم..... می خواستم بیام پیش تو....تو مهربون و پاک و خالص....نه بخاطر اینکه تو اونجایی و همین کافی باشه...من همیشه تو اوج احساساتم کمی خودخواهم.اما تو هم تو زرد از آب در اومدی....یک بچه!!!! یک بچه که می دونستم دارم چه غلطی می کنم اما یکهو احساساتی شدم..... می دونی چیه؟؟؟ حتی فکرشم نمی کردم.....اما شد و بعدش تو رفتی....خوب بودیم با هم گر چه فکر می کنم از اولشم همه چیز برام توهمی بود....مشکل دخترها اینه....همیشه توهم می زنن.... می بافن.... و دیر می فهمن.... الان مشکلم تو نیستی....خیلی کوچیکتر از اونی که واسم مشکل محسوب شی.... من خودم الان مخلوطی از بدترین دردهام....و بزرگترین دردم حس فراره.... نه درست می تونم کار کنم نه هیچ جای دیگه آرامش دارم... انگار همهی اتفاقات داره فراتر از ظرفیتم پیش میره....من کم آوردم.... حالا احساس می کنم آخر خطه و باید پیاده شم.....مثه احمقا این بارم دارم توهم می زنم....حالم داره بهم می خوره. کاش همه چی سریعتر تموم شه......................................... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388 21:38 توسط مريم |
وقتی سالها همه ی تقصیر ها گردن کسی جز خودت باشه..... ساده است که یه روز به این می رسی که هیچ کس مقصر نیست...... فقط تویی که با توجیهات مسخره ات نهایتا واسه همه سو تفاهم ایجاد می کنی.......! + نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388 10:1 توسط مريم |
هنوز با آهنگ صدات می رقصم.........می رقصم.............. من هنوز منتظرم!!!!!!! از امروز تا.... من مستم!!!!!!!! + نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 22:58 توسط مريم |
تموم شد ولی خیلییییییییییییییییییییییییییی بددددددددددددددددددددددددددددددد.................. نمی دونم چرا وقتی یه چیزی رو با تموم وجودت خواستی و واسش تلاش کردی عین.... باز هم نشد..... داغونممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم + نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 22:22 توسط مريم |
تولدم مبارک!!!!!
عجب تولد سوت و کوریه!!!!!! دارم پیر می شم.....۲۶ سال..... تو زندگیم هیچ کاری نکردم......اصلا حالم خوب نیست...... + نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 19:52 توسط مريم |
چه کسي ميگويد که گراني اينجاست؟ دوره ارزاني ست... چه شرافت ارزان، تن عريان ارزان،و دروغ از همه چيز ارزان تر....! آبرو قيمت يک تکه ي نان... و چه تخفيف بزرگي خورده ست،قيمت هر انسان!!! + نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 11:29 توسط مريم |
|